play_arrow

keyboard_arrow_right

skip_previous play_arrow skip_next
00:00 00:00
playlist_play chevron_left
volume_up
chevron_left

داستان کوتاه - حال خوب

داستان کوتاه

علی علیزاده آبان ۱, ۱۳۹۶ 31


زمینه
share close

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش،اون یکی یه ستاره داوود.. مردم زیادی که از اونجا رد 🚶🚶‍♀میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه 🎩اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن…
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید👀 که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: …
رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست.
پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول💶 نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه مردم به اون یکی پول میدن نه به تو
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی “موشه” نگاه کن کی اومده به برادران “گلدشتین*” بازاریابی یاد بده؟😳😆
* گلدشتین یه اسم فامیل معروف یهودیه

برجسب ها : , , , , .

Rate it
آواتار
نویسنده

علی علیزاده

علی علیزاده هستم، مدرس کلاس های: تحول فردی - تغییر الگوهای رفتاری (پارادایم شیفت) - زبان بدن - شخصیت شناسی دیسک

list بایگانی

ارسال نظر (0)

نظر دهید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. فیلدهای مورد نیاز علامت گذاری شده اند *